بهترينِ برادرانتان، کسي است که عيب هايتان رابه شما هديه کند . [رسول خدا صلي الله عليه و آله]   بازديد امروز: 2  بازديد ديروز: 7   کل بازديدها: 2549
 
روياي من
 
+ ستاره ي سهيل12
نويسنده: فاطمه پورمنصوري(چهارشنبه 12/4/1387 ساعت 10:44 صبح)

سهيل گوشي را از جيبش در آورد و به سمت ستاره گرفت. ستاره گوشي تلفن را گرفت و شماره گرفت.


-" الو، سلام. خسته نباشيد..."


گوشي را به سمت سهيل گرفت و گفت:" الان ميان."


-" منتظر مي مونم."


همه به اين دو نگاه مي کردند. ماشين پليس از دور نمايان شد. لحظه به لحظه نزديک تر مي شد و سهيل تنها ستاره را نگاه مي کرد. هر سه پليس پياده شدند. با خنده به سمت سهيل آمدند و يکي يکي به گرمي با سهيل احوال پرسي کردند.


-" چه طوري پسر. از اين طرفا. آهان معشوقت اينجا درس مي خونه. خبرش همه جا هست. راستي اون عروسک قشنگتو چه کار کردي؟؟


-" صبح ازم دزديدنش."


ستاره ابرو در هم کشيد. حتما زماني که ماشين را رها کرد و دنبالش آمده بود دزديدندش.


-" گزارش سرقت که دادي؟"


-" نه لازم نيست. اومدم بعد از آشتي با عشقم، دوتايي بريم يه ماشين خوشکل انتخاب کنه."


-" حالا آشتي کردي؟"


-" اگه آشتي کرده بود که ديگه به شما زنگ نمي زد."


-" پس اون مزاحم تو بودي؟"


-" آره."


-" پس ما رفتيم. خيلي کار داريم. خداحافظ."


-" کجا؟ از من شکايت کردن. بايد منو با خودتون ببرين."


-" شوخي مي کني سهيل؟"


-" نه. زود باشين.شما بايد منو ببرين."


-" اما... آخه.... پدرت چي مي شه!!!"


-" اما و آخه نداره. اونم با من، کاري که بهتون مي گم انجام بدين. زود باششن."


سهيل را سوار ماشين پليس کردند و بردند.ستاره رفتن سهيل را ديد و اشک از چشمانش جاري شد. همان لحظه سهيل سرش را به سمت عقب برگرداند و برق اشک چشمان ستاره را ديد.


تاب درد و دوري و ناراحتي سهيل براي ستاره سخت بود. نمي دانست بايد چه کاري انجام دهد که سهيل از اين بازي شوم جان سالم در ببرد. چگونه مي توانست به او بگويد که پدرش ، مادرش را کشته و تنها 2 سال زنداني شد و باز گشت و ازدواج کرد و او را راهي کرد که به سوي موفقيت برود. چگونه مي توانست به سهيل بگويد من آن دختر معصوم خيالاتت نيستم؟ اوخوب فرق نگاه سهيل را با همه ي نگاه هايي که ديده بود مي دانست. اين نگاه سرشار از عشق بود.


ستاره بايد براي نجات سهيل کاري مي کرد. اين پسر لايق يک عشق راستين بود. يک همسر پاک و معصوم به معصوميت چشمانش که  زمزمه ي جويبار بود. ستاره وسايلش را برداشت و بي خبر رفت و تنها يک نامه در صندوق پست انداخت.


                          #############################


آقاي احمدي سهيل را از بازداشتگاه بيرون آورد. وقتي به خانه رسيدند سهيل براي فرار از پرسش ها ي پي در پي مادرش به اتاقش رفت. با کفش روي تخت دراز کشيد و چشمانش را بست و اشکهايش اجازه ي باريدن داد.


-" آخه چرا با من اين کارارو مي کني ستاره؟ فقط واسه اين که مي دوني دوست دارم؟ اينه حق يه عاشق؟ اينه سزاي عشقم به تو؟ مني که با تمام وجود دوست دارم بايد اين کارو باهام بکني؟ آخه ستاره ي من تو که مي دوني همه جوره عاشقتم. تو که مي دوني لحظه لحظه ي زندگي مني. چرا؟ چرا؟ يعني اينقدر بدم؟؟ مي خواي بفهمم که لياقت پاکي تو رو ندارم؟؟؟؟؟؟؟ ستاره من به خاطر تو مي ميرم آخر............."


دو روز گذشته بود و سهيل هنوز از رفتن ستاره خبر نداشت. زنگ خانه به صدا در آمد و بعد اين مريم بود که به سرعت از پله ها بالا مي آمد و سهيل را صدا مي زد.


-"  سهيل...سهيل...سهيل...سهيل... سهيل...."


در اتاق را باز کرد و نفس زنان گفت:" سهيل... ستاره... ستاره..."


سهيل از جا پريد. به سمت مريم رفت گفت:" چي ؟ ستاره چي؟"


-" ستاره رفته... اون از خونه فرار کرده..."


سهيل مريم را کنار زد و دوان دوان خود را به خانه ي آقاي محمدي رساند. پشت هم در زد. خود آقاي محمدي درب را باز کرد. سهيل بي امان از او پرسيد:" ستاره... ستاره... ستاره ي من .... ستاره ي من کجاست؟"


آقاي محمدي جوابي نداد و سرش را پايين انداخت. سهيل او را کنار زد و وارد خانه شد. در حالي که ستاره را صدا ميزد تمام درب ها را باز کرد تا به اتاق ستاره رسيد. داخل شد و تمام زواياي اتاق را نگاه کرد. مانتوي مدرسه ي ستاره روي تخت افتاده بود.اين آخرين چيزي بود که ستاره به تن کرده بود. سهيل خود را روي تخت انداخت. لباس ستاره را در دستانش مي فشرد و گريه کرد. صدايش آنقدر زياد بود که تمام خانه پر شد از هق هق او. ستاره اش کجا رفته بود؟ بعد از اندک زماني که ناله اش کمتر شد صدايي از طبقه ي پايين شنيد. صداي پدر ستاره بود که فرياد ميزد:


-" دختره ي بي همه چيز کجا رفته؟ خونه ي خاله هاشم زنگ بزن. آبرومونو به کلي برد. دختر من از خونه فرار کرده؟؟؟؟ غلط کرده. اگه دستم بهش برسه دمار از روزگارش در ميارم. مگه شهر هرته؟ گذاشته رفته که چي؟ دختري که 2 سال تو پرورشگاه باشه و بعدش تو خيابوناي پاريس ول بگرده که بهتر از اين نمي شه. آوردمش ايران که بهتر بشه، يه ازدواج خوب داشته باشه. امه اون چه کار کرد؟ فرار کرده. لعنت به توستاره."


سهيل از حرفهايش سر در نمي آورد. يعني چه که ستاره 2 سال در پرورشگاه بود؟ بلند شد و قاب عکس ستاره را از روي ديوار برداشت و عکس را در آوردو در جيب گذاشت و رفت. پاي پياده کوچه به کوچه، محله به محله و خيابان به خيابان را گشت.  هوا تاريک شد. ابرها گريه کردند،وشايد همين گريه ي ابرها بود که بغض او را شکست وصداي هق هنيمکت تنهاييقش رابلند کرد. زانوانش توان رفتن نداشت. همان جا نشست و آنقدر اشک ريخت که ابرها از باريدن خسته شدند. چه غروب غم انگيزي. غم در چشمان َآسمان هم موج ميزد. به زحمت خود را روي نيمکتي که کنارش بود انداخت. چشمانش را بست و به ياد آورد لحظه اي را که ستاره را ديد. چه لحظه ي زيبايي بود. کاش ستاره نرفته بود. اصلا اي کاش ستاره مي ماند و او را آزار ميداد . فقط تنهايش نمي گذاشت.


به سختي بلند شد و به راه افتاد. پاهايش تاول زده بود اما او متوجه نشد. درد پاهايش را حس نمي کرد چون درد قلبش بيشتر از درد پايش بود. به قول شاعر:


خلد گر به پا خاري آسان بر آيد                           چه سازم به خاري که در دل نشيند


در راه با خود مي گفت:


 -"آخه چرا بهت ستاره ي سهيل گفتم؟ حالا رفتي تا اووووه هزار سال ديگه؟؟؟؟؟؟ آخه من که ديگه زنده نيستم.


عمر ما مهلت امروز و فرداي تو نيست          من که يک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟"


سهيل به خانه رسد. درب را باز کرد و داخل شد. مريم به سمتش پريد و گفت


-" تو که رفتي پستچي اومد. ستاره يه نامه برات فرستاره."


 و نامه را به سمت سهيل گرفت. سهيل نامه را گرفت و فورا آدرس را نگاه کرد. چهره در هم کشيد. نامه را قبل از رفتن پست کرده بود. باز هم سهيل هيچ از ستاره نداشت.


به اتاقش رفت. خود را روي تخت انداخت و نامه را باز کرد. دست خط ستاره را که ديد اشکش جاري شد و نامه را مدت طولاني بوييد و بوسيد. و بعد شروع به خواندن کرد:


 



نظرات ديگران ( )


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[5/6/1387- 5:38 ع] انگار همش دروغ بود
[28/5/1387- 10:33 ص] يکه تاز
[27/5/1387- 2:11 ع] مولاي من!
[آرشيو شده ها]

|  RSS  |
|  Atom  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |


|| پيوندهاي روانه ||
وب نوشته هاي کودک فهيم [10]
شب مهتابي [39]
پروانه ي عاشق [43]
دلکده [77]
منطقه ي ممنوعه [64]
محمد پرسپوليسي [62]
جوانان پيشرو [52]
ستاره ي غريب [61]
توالت فرنگي [78]
مولانا [28]
هويج [107]
پرديس [87]
پسر اول [80]
آشيونه [176]
عشقولک [155]
[آرشيو(16)]


|| مطالب بايگاني شده ||
داستان [13]
خاطرات [2]
شعر [22]
ادبی [4]

|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ايميل:

 
|| درباره من ||
روياي من
فاطمه پورمنصوري[43]

|| لوگوي وبلاگ من ||
روياي من
|| لينک دوستان من ||
esperance

|| لوگوي دوستان من ||