حسد چون کم بود ، تن درست و بى غم بود . [نهج البلاغه]   بازديد امروز: 2  بازديد ديروز: 7   کل بازديدها: 2549
 
روياي من
 
+ ستاره ي سهيل 13
نويسنده: فاطمه پورمنصوري(پنجشنبه 13/4/1387 ساعت 9:37 صبح)

 


                       "به نام آن که عاشق را تنها آفريد"


سلام. سلامي به زيبايي چشمان هميشه عاشقت. مي دونم از اين که بي خبر رفتم و تنهات گذاشتم از دستم عصباني هستي.


   سهيل من!


       اين نامه رو برات نوشتم که بدوني توي اين دنيا اتفاقاي زيادي مي افته که باعث مي شه بدترين حوادث پشت سرش به وقوع بپيونده.


     وقتي دارم براي تو مي نويسم کلمات بهم مي گن فقط بهش بگو دوستش داري تا آخرين لحظه ي زندگيت. اما مي دوني سهيلم، گفتن اين کلمه خيلي سخته. من به خاطر سخت بودن اين کلمه از تو جدا نشدم. کلمه نمي تونه يه روياي عاشقانه رو خراب کنه. مي دوني عزيز دلم داستانها هستن که با بودنشون تمام آينده ي آدما رو خراب مي کنن.


   سهيل جان، داستان از اونجايي شروع مي شه که من چند هشت سالم بود. پدرم من و مادرمو مجبور کرد باهاش راهي غربت بشيم. فرانسه، پاريس. پدرم نتونست به موفقيت برسه. خوب يادمه که سينزده سالم بود. پدرم هميشه مست مي اومد خونه. هر شب با مادرم دعوا مي کرد و من و اونو به شدت مي زد. يه شب که به گفته ي پلييس بيشتر از هميشه خورده بود ، با مادرم دعواي شديدي مي کنه و بعد مي ره از آشپزخونه يه کارد بر مي داره. داد مي زد" خستم کردي ديکه. چرا بهم گير ميدي؟ الان از شرت راحت مي شم." بعد چاقو رو تو قلب مادرم فرو کرد. هنوز صداي آخري التماساي مادرم تو گوشمه. هنوز آخرين تلاششو براي زنده موندن يادمه. هنوز آخرين نگاهش به من يادمه.


   پدرم حسابي هول شد از خونه که رفت پريدم سمت مادرم. زمين پر از خون شده بود. فوري به پليس زنگ زدم. اونا خيلي راحت پدرمو پيدا کردن و قاضي دو سال زندانيش کرد. اوني که مادرمو کشت فقط دو سال زنداني شد. منم که هنوز به سن قانوني نرسيده بودم ، فرستادنم به پرورشگاه. پدرم که به خاطر خوش رفتاري فقط يه سال تو زندان مونده بود آزاد شد و دوباره ازدواج کرد. با همين زني که تو فکر مي کردي مادرمه. من پونزده ساله شده بودم. يه دختر جذاب و قشنگ. نامادريم نقشه هاي خوبي تو سرش داشت. من و از پرورشگاه بيرون آوردن. اگه مي دونستم چه بلايي مي خوان سرم بيارن هرگز حاظر نمي شدم برم پيششون.


   هنوز يه هفته نمي شد که ديدم يه پيرمردي هي مياد و مي ره. گفتم حتما بابام يه شريک پيدا کرده اما بعد فهميدم نه، اينا مي خوان من با اون پيرمرد هشتاد ساله ازدواج کنم. هرکاري کردم پشيمونشون کنم نشد. از خونه فرار کردم. بهد از سه هفته پليس منو گرفت و تحويلشون داد. اونام منو به ازدواج اون پيرمرد در آوردن. پيرمرد بچه دار نمي شد و تا اون زمان پنج بار رسما ازدواج کرده بود. يه سال بعد از ازدواجمون اون مرد. من شونده سالم بود که بيوه ي مرد هشتاد ساله بودم. تمام دارايي اون به من رسيد و پدرم به خواستش رسيد.


يه مدت سرش با اون پولا گرم بود و بي خيال من شده بود. تا يه سال پيش که نامادريم دوباره نقشه کشيد. برگشتيم ايران. يه مدت گشتن اما کسي که مي خواستنو پيدا نکردن. تا چند وقت قبل که فهميدن تو تک فرزندي. نزديکترين خونه  به خونتونو پيدا کردن. قسم خوردم کاري کنم که تو ازم فراري بشي اما وقتي ديدمت تازه معني عشقو فهميدم. دوست داشتم و نمي خواستم وارد اين بازي کثيف بشي.


سهيل منو فراموش کن که تو لياقت بهترينا رو داري. نه مني که ...


سهيل فراموشم کن. از خاطر ببر که کسي به نام ستاره وجود داشته. فکر کن مردم. من از اينجا ميرم تا تو زندگي خوبي داشته باشي. خداحافظ سهيلم.


 


                                                                               " ستاره ي سهيل


             ###################################


نامه اي براي تو
سهيل بارها نامه را خواند. باورش برايش سخت بود . واقعا ستاره عذاب کشيده بود. اما حالا خوب مي دانست که ستاره او را دوست دارد. مي دانست که خودش هم ستاره را دوست دارد. چه اهميتي داشت که او ازدواج کرده است؟ مهم اين است که هر دو همديگر را دوست دارند.


سهيل ستاره را با تمام وجود دوست داشت. اما ستاره کجا مي توانست رفته باشد؟ کاش ستاره نرفته بود تا سهيل به او بگويد که با تمام وجود او را مي خواهد و برايش مهم نيست که سالها قبل چه اتفاقي افتاده.


با تمام وجود خوشحال بود که ستاره دوستش دارد و با تمام وجود ناراحت بود که ستاره را از دست داده است. آنقدر نامه را خواند که خوابش برد. نور آفتاب که روي صورتش افتاد، چشم گشود. با تمام وجود آرزو کرد که رفتن ستاره خواب باشد اما از درد پاهايش و نامه ي ستاره دانست که خواب نبوده. بلند شد. دست و صورتش را شست و راهي خيابان ها شد.


                         ##############################


ستاره مريم  را در آغوش گرفته بود و گريه مي کرد.


-" چه زندگي سختي داشتي عزيزم. اما ستاره ، سهيل داره ديوونه مي شه. از وقتي شنيد که تو رفتي آروم و قرار نداره. ديشب که نامتو دادم دستش کلي گريه کرده. گريه چيه؟ زار زده. ستاره اون تو رو دوست داره."


-" مريم ، به خدا مي دونم چه حالي داره . منم بهتر از اون نيستم. دارم ديوانه مي شم. يه لحظه نديدنشم سخته، چه بره که براي هميشه ازش دور شي."


-" ستاره برگرد پيش سهيلت. اون بدون تو ديوونه مي شه."


-" اينجوري براش بهتره."


در اين لحظه زنگ در به صدا در آمد و بعد اين صداي سهيل بود که مريم را صدا مي زد.


-" مريم نفهمه من اينجام."


-" باشه . مي دونم."


مريم بيرون رفت و ستاره صدايشان را از پشت در گوش مي داد.


-" مريم تو نمي دوني ستاره ممکنه کجا رفته باشه؟"


-" نه . چطور مگه؟"


-" دارم ديوونه ميشم . يعني ديشب کجا خوابيده؟ مريم دارم ديوونه مي شم. آخه يه شهر بزرگ و يه دخترتازه از خارج برگشته؟ اون کجا رو بلده که بره؟ اگه بلايي سرش بيارن من چه غلطي بکنم. اي خداي من . "


-" سهيل آروم باش. اون مي تونه مواظب خودش باشه."


-" مريم اون از من فرار ميکنه. اگه الان پيداش نکنم معلوم نيست ديگه کي ببينمش. من بي ستاره هيچم."


-" اين همه دختر ريخته. يکي ديگه."


-" چند بار بگم که يکي ديگه که ستاره ي سهيل نيست. من ستاره ي خودمو مي خوام."


ستاره از پشت در اشکش جاري بود. اين صداي بغض کرده ي سهيل ديوانه اش مي کرد. کاش مي توانست در را بگشايد و سهيل را از اين عذاب نجات دهد. کاش....


 



نظرات ديگران ( )


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[5/6/1387- 5:38 ع] انگار همش دروغ بود
[28/5/1387- 10:33 ص] يکه تاز
[27/5/1387- 2:11 ع] مولاي من!
[آرشيو شده ها]

|  RSS  |
|  Atom  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |


|| پيوندهاي روانه ||
وب نوشته هاي کودک فهيم [10]
شب مهتابي [39]
پروانه ي عاشق [43]
دلکده [77]
منطقه ي ممنوعه [64]
محمد پرسپوليسي [62]
جوانان پيشرو [52]
ستاره ي غريب [61]
توالت فرنگي [78]
مولانا [28]
هويج [107]
پرديس [87]
پسر اول [80]
آشيونه [176]
عشقولک [155]
[آرشيو(16)]


|| مطالب بايگاني شده ||
داستان [13]
خاطرات [2]
شعر [22]
ادبی [4]

|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ايميل:

 
|| درباره من ||
روياي من
فاطمه پورمنصوري[43]

|| لوگوي وبلاگ من ||
روياي من
|| لينک دوستان من ||
esperance

|| لوگوي دوستان من ||