روياي من |

"به نام آن که عاشق را تنها آفريد"
سلام. سلامي به زيبايي چشمان هميشه عاشقت. مي دونم از اين که بي خبر رفتم و تنهات گذاشتم از دستم عصباني هستي.
سهيل من!
اين نامه رو برات نوشتم که بدوني توي اين دنيا اتفاقاي زيادي مي افته که باعث مي شه بدترين حوادث پشت سرش به وقوع بپيونده.
وقتي دارم براي تو مي نويسم کلمات بهم مي گن فقط بهش بگو دوستش داري تا آخرين لحظه ي زندگيت. اما مي دوني سهيلم، گفتن اين کلمه خيلي سخته. من به خاطر سخت بودن اين کلمه از تو جدا نشدم. کلمه نمي تونه يه روياي عاشقانه رو خراب کنه. مي دوني عزيز دلم داستانها هستن که با بودنشون تمام آينده ي آدما رو خراب مي کنن.
سهيل جان، داستان از اونجايي شروع مي شه که من چند هشت سالم بود. پدرم من و مادرمو مجبور کرد باهاش راهي غربت بشيم. فرانسه، پاريس. پدرم نتونست به موفقيت برسه. خوب يادمه که سينزده سالم بود. پدرم هميشه مست مي اومد خونه. هر شب با مادرم دعوا مي کرد و من و اونو به شدت مي زد. يه شب که به گفته ي پلييس بيشتر از هميشه خورده بود ، با مادرم دعواي شديدي مي کنه و بعد مي ره از آشپزخونه يه کارد بر مي داره. داد مي زد" خستم کردي ديکه. چرا بهم گير ميدي؟ الان از شرت راحت مي شم." بعد چاقو رو تو قلب مادرم فرو کرد. هنوز صداي آخري التماساي مادرم تو گوشمه. هنوز آخرين تلاششو براي زنده موندن يادمه. هنوز آخرين نگاهش به من يادمه.
پدرم حسابي هول شد از خونه که رفت پريدم سمت مادرم. زمين پر از خون شده بود. فوري به پليس زنگ زدم. اونا خيلي راحت پدرمو پيدا کردن و قاضي دو سال زندانيش کرد. اوني که مادرمو کشت فقط دو سال زنداني شد. منم که هنوز به سن قانوني نرسيده بودم ، فرستادنم به پرورشگاه. پدرم که به خاطر خوش رفتاري فقط يه سال تو زندان مونده بود آزاد شد و دوباره ازدواج کرد. با همين زني که تو فکر مي کردي مادرمه. من پونزده ساله شده بودم. يه دختر جذاب و قشنگ. نامادريم نقشه هاي خوبي تو سرش داشت. من و از پرورشگاه بيرون آوردن. اگه مي دونستم چه بلايي مي خوان سرم بيارن هرگز حاظر نمي شدم برم پيششون.
هنوز يه هفته نمي شد که ديدم يه پيرمردي هي مياد و مي ره. گفتم حتما بابام يه شريک پيدا کرده اما بعد فهميدم نه، اينا مي خوان من با اون پيرمرد هشتاد ساله ازدواج کنم. هرکاري کردم پشيمونشون کنم نشد. از خونه فرار کردم. بهد از سه هفته پليس منو گرفت و تحويلشون داد. اونام منو به ازدواج اون پيرمرد در آوردن. پيرمرد بچه دار نمي شد و تا اون زمان پنج بار رسما ازدواج کرده بود. يه سال بعد از ازدواجمون اون مرد. من شونده سالم بود که بيوه ي مرد هشتاد ساله بودم. تمام دارايي اون به من رسيد و پدرم به خواستش رسيد.
يه مدت سرش با اون پولا گرم بود و بي خيال من شده بود. تا يه سال پيش که نامادريم دوباره نقشه کشيد. برگشتيم ايران. يه مدت گشتن اما کسي که مي خواستنو پيدا نکردن. تا چند وقت قبل که فهميدن تو تک فرزندي. نزديکترين خونه به خونتونو پيدا کردن. قسم خوردم کاري کنم که تو ازم فراري بشي اما وقتي ديدمت تازه معني عشقو فهميدم. دوست داشتم و نمي خواستم وارد اين بازي کثيف بشي.
سهيل منو فراموش کن که تو لياقت بهترينا رو داري. نه مني که ...
سهيل فراموشم کن. از خاطر ببر که کسي به نام ستاره وجود داشته. فکر کن مردم. من از اينجا ميرم تا تو زندگي خوبي داشته باشي. خداحافظ سهيلم.
" ستاره ي سهيل
###################################

سهيل بارها نامه را خواند. باورش برايش سخت بود . واقعا ستاره عذاب کشيده بود. اما حالا خوب مي دانست که ستاره او را دوست دارد. مي دانست که خودش هم ستاره را دوست دارد. چه اهميتي داشت که او ازدواج کرده است؟ مهم اين است که هر دو همديگر را دوست دارند.
سهيل ستاره را با تمام وجود دوست داشت. اما ستاره کجا مي توانست رفته باشد؟ کاش ستاره نرفته بود تا سهيل به او بگويد که با تمام وجود او را مي خواهد و برايش مهم نيست که سالها قبل چه اتفاقي افتاده.
با تمام وجود خوشحال بود که ستاره دوستش دارد و با تمام وجود ناراحت بود که ستاره را از دست داده است. آنقدر نامه را خواند که خوابش برد. نور آفتاب که روي صورتش افتاد، چشم گشود. با تمام وجود آرزو کرد که رفتن ستاره خواب باشد اما از درد پاهايش و نامه ي ستاره دانست که خواب نبوده. بلند شد. دست و صورتش را شست و راهي خيابان ها شد.
##############################
ستاره مريم را در آغوش گرفته بود و گريه مي کرد.
-" چه زندگي سختي داشتي عزيزم. اما ستاره ، سهيل داره ديوونه مي شه. از وقتي شنيد که تو رفتي آروم و قرار نداره. ديشب که نامتو دادم دستش کلي گريه کرده. گريه چيه؟ زار زده. ستاره اون تو رو دوست داره."
-" مريم ، به خدا مي دونم چه حالي داره . منم بهتر از اون نيستم. دارم ديوانه مي شم. يه لحظه نديدنشم سخته، چه بره که براي هميشه ازش دور شي."
-" ستاره برگرد پيش سهيلت. اون بدون تو ديوونه مي شه."
-" اينجوري براش بهتره."
در اين لحظه زنگ در به صدا در آمد و بعد اين صداي سهيل بود که مريم را صدا مي زد.
-" مريم نفهمه من اينجام."
-" باشه . مي دونم."
مريم بيرون رفت و ستاره صدايشان را از پشت در گوش مي داد.
-" مريم تو نمي دوني ستاره ممکنه کجا رفته باشه؟"
-" نه . چطور مگه؟"
-" دارم ديوونه ميشم . يعني ديشب کجا خوابيده؟ مريم دارم ديوونه مي شم. آخه يه شهر بزرگ و يه دخترتازه از خارج برگشته؟ اون کجا رو بلده که بره؟ اگه بلايي سرش بيارن من چه غلطي بکنم. اي خداي من . "
-" سهيل آروم باش. اون مي تونه مواظب خودش باشه."
-" مريم اون از من فرار ميکنه. اگه الان پيداش نکنم معلوم نيست ديگه کي ببينمش. من بي ستاره هيچم."
-" اين همه دختر ريخته. يکي ديگه."
-" چند بار بگم که يکي ديگه که ستاره ي سهيل نيست. من ستاره ي خودمو مي خوام."
ستاره از پشت در اشکش جاري بود. اين صداي بغض کرده ي سهيل ديوانه اش مي کرد. کاش مي توانست در را بگشايد و سهيل را از اين عذاب نجات دهد. کاش....
سهيل گوشي را از جيبش در آورد و به سمت ستاره گرفت. ستاره گوشي تلفن را گرفت و شماره گرفت.
-" الو، سلام. خسته نباشيد..."
گوشي را به سمت سهيل گرفت و گفت:" الان ميان."
-" منتظر مي مونم."
همه به اين دو نگاه مي کردند. ماشين پليس از دور نمايان شد. لحظه به لحظه نزديک تر مي شد و سهيل تنها ستاره را نگاه مي کرد. هر سه پليس پياده شدند. با خنده به سمت سهيل آمدند و يکي يکي به گرمي با سهيل احوال پرسي کردند.
-" چه طوري پسر. از اين طرفا. آهان معشوقت اينجا درس مي خونه. خبرش همه جا هست. راستي اون عروسک قشنگتو چه کار کردي؟؟
-" صبح ازم دزديدنش."
ستاره ابرو در هم کشيد. حتما زماني که ماشين را رها کرد و دنبالش آمده بود دزديدندش.
-" گزارش سرقت که دادي؟"
-" نه لازم نيست. اومدم بعد از آشتي با عشقم، دوتايي بريم يه ماشين خوشکل انتخاب کنه."
-" حالا آشتي کردي؟"
-" اگه آشتي کرده بود که ديگه به شما زنگ نمي زد."
-" پس اون مزاحم تو بودي؟"
-" آره."
-" پس ما رفتيم. خيلي کار داريم. خداحافظ."
-" کجا؟ از من شکايت کردن. بايد منو با خودتون ببرين."
-" شوخي مي کني سهيل؟"
-" نه. زود باشين.شما بايد منو ببرين."
-" اما... آخه.... پدرت چي مي شه!!!"
-" اما و آخه نداره. اونم با من، کاري که بهتون مي گم انجام بدين. زود باششن."
سهيل را سوار ماشين پليس کردند و بردند.ستاره رفتن سهيل را ديد و اشک از چشمانش جاري شد. همان لحظه سهيل سرش را به سمت عقب برگرداند و برق اشک چشمان ستاره را ديد.
تاب درد و دوري و ناراحتي سهيل براي ستاره سخت بود. نمي دانست بايد چه کاري انجام دهد که سهيل از اين بازي شوم جان سالم در ببرد. چگونه مي توانست به او بگويد که پدرش ، مادرش را کشته و تنها 2 سال زنداني شد و باز گشت و ازدواج کرد و او را راهي کرد که به سوي موفقيت برود. چگونه مي توانست به سهيل بگويد من آن دختر معصوم خيالاتت نيستم؟ اوخوب فرق نگاه سهيل را با همه ي نگاه هايي که ديده بود مي دانست. اين نگاه سرشار از عشق بود.
ستاره بايد براي نجات سهيل کاري مي کرد. اين پسر لايق يک عشق راستين بود. يک همسر پاک و معصوم به معصوميت چشمانش که زمزمه ي جويبار بود. ستاره وسايلش را برداشت و بي خبر رفت و تنها يک نامه در صندوق پست انداخت.
#############################
آقاي احمدي سهيل را از بازداشتگاه بيرون آورد. وقتي به خانه رسيدند سهيل براي فرار از پرسش ها ي پي در پي مادرش به اتاقش رفت. با کفش روي تخت دراز کشيد و چشمانش را بست و اشکهايش اجازه ي باريدن داد.
-" آخه چرا با من اين کارارو مي کني ستاره؟ فقط واسه اين که مي دوني دوست دارم؟ اينه حق يه عاشق؟ اينه سزاي عشقم به تو؟ مني که با تمام وجود دوست دارم بايد اين کارو باهام بکني؟ آخه ستاره ي من تو که مي دوني همه جوره عاشقتم. تو که مي دوني لحظه لحظه ي زندگي مني. چرا؟ چرا؟ يعني اينقدر بدم؟؟ مي خواي بفهمم که لياقت پاکي تو رو ندارم؟؟؟؟؟؟؟ ستاره من به خاطر تو مي ميرم آخر............."
دو روز گذشته بود و سهيل هنوز از رفتن ستاره خبر نداشت. زنگ خانه به صدا در آمد و بعد اين مريم بود که به سرعت از پله ها بالا مي آمد و سهيل را صدا مي زد.
-" سهيل...سهيل...سهيل...سهيل... سهيل...."
در اتاق را باز کرد و نفس زنان گفت:" سهيل... ستاره... ستاره..."
سهيل از جا پريد. به سمت مريم رفت گفت:" چي ؟ ستاره چي؟"
-" ستاره رفته... اون از خونه فرار کرده..."
سهيل مريم را کنار زد و دوان دوان خود را به خانه ي آقاي محمدي رساند. پشت هم در زد. خود آقاي محمدي درب را باز کرد. سهيل بي امان از او پرسيد:" ستاره... ستاره... ستاره ي من .... ستاره ي من کجاست؟"
آقاي محمدي جوابي نداد و سرش را پايين انداخت. سهيل او را کنار زد و وارد خانه شد. در حالي که ستاره را صدا ميزد تمام درب ها را باز کرد تا به اتاق ستاره رسيد. داخل شد و تمام زواياي اتاق را نگاه کرد. مانتوي مدرسه ي ستاره روي تخت افتاده بود.اين آخرين چيزي بود که ستاره به تن کرده بود. سهيل خود را روي تخت انداخت. لباس ستاره را در دستانش مي فشرد و گريه کرد. صدايش آنقدر زياد بود که تمام خانه پر شد از هق هق او. ستاره اش کجا رفته بود؟ بعد از اندک زماني که ناله اش کمتر شد صدايي از طبقه ي پايين شنيد. صداي پدر ستاره بود که فرياد ميزد:
-" دختره ي بي همه چيز کجا رفته؟ خونه ي خاله هاشم زنگ بزن. آبرومونو به کلي برد. دختر من از خونه فرار کرده؟؟؟؟ غلط کرده. اگه دستم بهش برسه دمار از روزگارش در ميارم. مگه شهر هرته؟ گذاشته رفته که چي؟ دختري که 2 سال تو پرورشگاه باشه و بعدش تو خيابوناي پاريس ول بگرده که بهتر از اين نمي شه. آوردمش ايران که بهتر بشه، يه ازدواج خوب داشته باشه. امه اون چه کار کرد؟ فرار کرده. لعنت به توستاره."
سهيل از حرفهايش سر در نمي آورد. يعني چه که ستاره 2 سال در پرورشگاه بود؟ بلند شد و قاب عکس ستاره را از روي ديوار برداشت و عکس را در آوردو در جيب گذاشت و رفت. پاي پياده کوچه به کوچه، محله به محله و خيابان به خيابان را گشت. هوا تاريک شد. ابرها گريه کردند،وشايد همين گريه ي ابرها بود که بغض او را شکست وصداي هق ه
قش رابلند کرد. زانوانش توان رفتن نداشت. همان جا نشست و آنقدر اشک ريخت که ابرها از باريدن خسته شدند. چه غروب غم انگيزي. غم در چشمان َآسمان هم موج ميزد. به زحمت خود را روي نيمکتي که کنارش بود انداخت. چشمانش را بست و به ياد آورد لحظه اي را که ستاره را ديد. چه لحظه ي زيبايي بود. کاش ستاره نرفته بود. اصلا اي کاش ستاره مي ماند و او را آزار ميداد . فقط تنهايش نمي گذاشت.
به سختي بلند شد و به راه افتاد. پاهايش تاول زده بود اما او متوجه نشد. درد پاهايش را حس نمي کرد چون درد قلبش بيشتر از درد پايش بود. به قول شاعر:
خلد گر به پا خاري آسان بر آيد چه سازم به خاري که در دل نشيند
در راه با خود مي گفت:
عمر ما مهلت امروز و فرداي تو نيست من که يک امروز مهمان تو ام فردا چرا؟"
سهيل به خانه رسد. درب را باز کرد و داخل شد. مريم به سمتش پريد و گفت
-" تو که رفتي پستچي اومد. ستاره يه نامه برات فرستاره."
و نامه را به سمت سهيل گرفت. سهيل نامه را گرفت و فورا آدرس را نگاه کرد. چهره در هم کشيد. نامه را قبل از رفتن پست کرده بود. باز هم سهيل هيچ از ستاره نداشت.
به اتاقش رفت. خود را روي تخت انداخت و نامه را باز کرد. دست خط ستاره را که ديد اشکش جاري شد و نامه را مدت طولاني بوييد و بوسيد. و بعد شروع به خواندن کرد:
قسمت يازدهم
ستاره خود را روي تخت انداخت و اشکهايش را رها کرد. دلش مي خواست
فرياد بزند اما صدايش در نمي آمد. کاش کسي درد دل مجروحش را مي دانست. سهيل بايد مي دانست. از روي تخت
بلند شد. اشکهايش را با پشت دست پاک کرد. با خود تکرار کرد: " آره! سهيل بايد
بدونه."
تلفن را برداشت. شماره ي مريم را گرفت.
-" الو. مريم خودتي؟"
-"آره. ستاره تويي؟"
-" مريم شماره موبايل سهيل رو بده."
-" مي خواي چه کار؟"
-" مي دي يا نه؟"
-" ميدم اما خاموشه."
-" براي چي ؟"
-" از وقتي باهاش قهري تلفون رو خاموش کرده."
-" چه طور مي تونم باهاش حرف بزنم؟"
-"سر يه ساعت خاصي تلفونو روشن مي کنه که بهش زنگ بزنم."
-" تو؟ براي چي؟"
-" حساس نشو. آمارتو مي خواد. اين که کجا رفتي ، با کي رفتي، در
موردش چي گفتي. حالا مي گم بهت زنگ بزنه."
-" نه لازم نيست. کاري نداري؟ خداحافظ."
ستاره قبل از اينکه مريم چيزي بگويد تلفن را قطع کرد. روي تخت نشست و
با خود گفت:
-"چي بهش بگم؟ چه طوري بگم؟ آخه خداي من چي به اون بيچاره
بگم؟"
گريه را از سر گرفت. ساعتي چند سپري شد تا اينکه از خستگي بيهوش شد.
############################
صبح با صداي زنگ ساعت بيدار شد.
-" خدا من که هنوز زنده ام."
با ناراحتي لباسش را پوشيد تا راحي مدرسه شود. بدون صبحانه از خانه
خارج شد. چشمهايش را بست و نفس عميقي کشيد. به راه افتاد. صداي بوق ماشين به گوشش
رسيد. به پشت سرش نگاه کرد. سهيل بود که پشت فرمان نشسته بود. از چشمانش پيدا بود
که تمام شب را نخوابيده. به ستاره اشاره کرد که سوار شود اما ستاره رهش را ادامه
داد و رفت. اتوموبيلش را روشن کرد و خود را به ستاره رساند. شيشه را پايين داد و
گفت: " سوار شو. "
ستاره بي اعتنا رفت. سهيل پياده شد و به دنبالش دويد. ستاره سوار
تاکسي شد و رفت. سهيل به دنبال تاکسي دويد. آنقدر دويد که با صورت زمين خورد. چه
خوب که ستاره نديد، وگرنه ديگر تحمل اين را نداشت.
تمام ساعات فکرش مشغول بود و هيچ چيز را نه ميديد و نه مي شنيد. زنگ
پايان کلاس خورد. اگر مريم نبود آن را هم نمي شنيد. از مدرسه که بيرون رفتند تنها
چيزي که ستاره ديد صورت خراشيده ي سهيل بود. خواست به سمتش رود که به خود آمد اما
سهيل به سمتش رفت.
-" ستاره ! وايسا. صبح که رفتي. حالا بگو چه کارم داشتي؟"
-" شما کاري نداري مزاحم مي شي."
-" تو کار مني. تو زندگي مني. ستاره از وقتي مريم گفت کارم داشتي
تا حالا پلک رو هم نذاشتم. بگو . بگو چي بايد بهم بگي."
-" اگه نري زنگ مي زنم پليس. اين بار ديگه اين کارو مي
کنم."
قسمت دهم
" نه، من فقط گفتم منو فراموش کن."
" تو تمام زندگي مني... چطوري فراموشت کنم؟"
"نمي دونم ،فقط مي دونم اگه نري به پليس زنگ مي زنم"
سهيل تلفن همراهش را به سمت ستاره گرفت و گفت:" زنگ بزن. من دست از سر تو بر نمي دارم."
مريم که مي ترسيد ستاره اين کار را انجام دهد ميان آن دو ايستاد و گفت:" بس کنين ديگه. سهيل تو رو به جون عزيزترين کست برو."
سهيل نگاه آرامي به ستاره انداخت و سريع از آنجا دور شد.
ستاره و مريم به راه افتادند. هيچ يک حرف نمي زدند. سکوت بود و سکوت.
*************************************************
يک ماه بود که ستاره از سهيل فرار مي کرد. ناگفته نماند پدر ستاره ناراضي بود و ستاره هر روز به شدت کتک مي خورد. ديدن چهره ي زخمي و کبودي و شکستگي دست ستاره سهيل را عذاب مي داد.
سهيل به شدت ناراحت بود . مادرش تا مي توانست او را به دکتر برده بود، مهماني گرفته بود ، اما سهيل نه به حرف دکتر کوش ميداد نه در مهماني ها شرکت مي کرد. ديگر شور و حالي نداشت. مادرش بارها خواسته بود از طريق مريم پي به ماجرا ببرد اما مريم بخاطر قولي که به سهيل داده بود چيزي نمي گفت. فقط ساعتي براي سهيل از ستاره اش مي گفت.
يک شب سهيل در خواب ستاره را صدا کرد. نه تنها صدا ، داد مي زد:"برگرد ستاره ي من."
صداي فرياد هايش به گوش مادرش رسيد. ترتيب يک مهماني را داد .
" سهيل بيا پايين. "
"گفتم نميام."
"پشيمون مي شيا. "
" کسي اون جا نيست که من بخوام ببينمش که بعد پشيمون بشم."
"از کجا مي دوني ؟ امشب مريم با خوانواده ي اون دوستش اومده."
" سهيل از جا پريد. با اضطراب اصلاح کرد و لباس پوشيد. خوش بو ترين ادکلنش را برداشت. حتما ستاره از بوي اين ادکلن خوشش مي آمد. به سرعت از پله ها پايين آمد. ستاره را در بين جمعيت پيدا کرد. به سرعت به طرفش دويد.
" سلام ستاره..."
" سلام آقاي احمدي."
" سهيل . دقم دادي ."
"من؟"
"آره عزيزم... آخه با لباس سياه ميان مهموني؟ من دوست ندارم تو رو تو لباس سياه ببينم."
" اولا درست صحبت کنين. دوما منم سياه دوست ندارم، ولي آدم با توجه به جايي که مي خواد بره لباس انتخاب مي کنه."
" مگه کجا اومدي؟ نکنه بودن در جايي که من هستم اين قدر بده که سما سياه تنتون کنيد؟"
" دقيقا درست گفتين. اگه مجبور نبودم هيچ وقت نمييومدم."
" خوب پس من مي رم تا شما در عذاب نباشين."
سهيل در حال رفتن بود که مريم گفت:" تو رو خدا امرز رو آتش بست اعلام کنيد. يه شب که هزار شب نمي شه. فردا دوباره شروع کنيد."
ستاره بلند خنديد. سهيل به خنده ي ستاره نگاه کرد. تا آخر مهماني آن سه با هم بودند ولي ستاره باز به تکه انداختن به سهيل در مورد ساناز ادامه داد. تا آنجا که سهيل به سمت ساناز رفتو در حضور دوستانش به او گفت:" ساناز ! من از تو اصلا خوشم نمياد پس دست از سر من بردار."
ساناز در حالي که بغض گلويش را گرفته بود مهماني را ترک کرد.
آن شب براي سهيل بهترين شب زندگيش بود.او حالا ستاره را داشت.اما چه کوتاه که مهماني تمام شد و آتش بست به پايان رسيد. ستاره موقع رفتن نگاهي به سهيل انداخت و دور شد.
قسمت نهم
" ستاره . بيا پاي تخته."
" خانوم منظورتون ستاره ي سهيله؟"
" غزل..."
اين صداي ستاره و مريم بود که با هم فرياد زدند. اما نگاه معلم به ستاره بود. او متعجب تر از قبل شده بود.
" ميشه بدونم منظور از ستاره ي سهيل چيه؟"
" هيچي خانوم. نه چند روزه ستاره رو نديدن، مي گن ستاره ي سهيل شده . منظور کم پيداييشه."
" آهان . خوب ستاره بيا پاي تخته."
ستاده در حالي که از روي صندلي بلند مي شد آرام به مريم گفت:
" مريم بذار برگردم."
" من که ماست ماليش کردم."
" اون ماست ماليت بخوره تو سرت."
***************************************
" مريم مي کشمت."
" من که نگفتم . غزل گفت."
" به جز من و تو کسي نمي دونست. اگه دهن لقي نمي کردي اين جور آبروم جلوي خانوم نمي رفت."
" خوب من که نمي دونستم به همه مي گه."
" خوبم مي دونستي مريم. مي دوني کافيه به غزل بگي کسي نفهمه، همه ي عالمو خبر دار مي کنه."
" راست مي گي ، عاشق شدن سهيل به تنهايي کافيه. حالا اون دختر تو باشي .... خبر محشري مي شه."
" مريم تو رو خدا تو بس کن. هيچ کدومتون درد منو نمي دونين."
" درد تو اينه که سهيل و خيلي دوست داري ، اما از اين حرفا مغرور تري."
" تو هم که حرف بقيه رو ميزني ."
ستاره از مريم دور شد و در کنج ترين مکان مدرسه نشست.
*******************************************************
" سلام ستاره خانوم"
" خواهش کردم ديگه مزاحم من نشين."
" مي دوني مي خوام باهات حرف بزنم."
ستاره رو به سهيل کرد و گفت:" خوب بفرماييد . من گوش مي دم."
" اين جا که نمي شه. دم در مدرسه جاي مناسبي براي اين حرفا نيست."
" گفتم بگين."
" خوب اگه ستاره ي من بگه باشه."
" خانوم محمدي هستم."
" ببين ستاره مي خواستم بگم.... اون شب مريم گفت خيلي ازم شاکي شدي..."
" پس خودت نفهميدي."
" شرمندتم. فکر نمي کردم ازم بيشتر بدت بياد."
" به من ربطي نداره شما چه کار مي کنين."
" ربط داره ، چون من مي خوام. من کاري که تو دوست نداري انجام نمي دم . اما به من بگو چرا؟ چرا از من بدت مياد؟ تو از روز اول از من فراري بودي. برعکس پدرت که خيلي دوسم داشت . اين چه داستانيه؟"
" داستان نيست. لازمم نيست تو بدوني. بهت گفتم دست از سر من بردار تا در امان باشي."
" در امان باشم؟ از چي؟ تو چي مي خواي بگي؟"
" من چيزي به شما نمي گم. فقط برو و فراموش کن آدمي به نام ستاره وجود داره."
" پس مي گي زندگي رو فراموش کنم...."
قسمت هشتم
سهيل سرش را به سمت آسمان بلند کرد ، دست هايش را گشود وفرياد زد)) آره! تو ستاره ي سهيلي... ستاره ي من. ))
آنقدر صداي سهيل بلند بود که توجه تمام افراد داخل خانه را به سمت درب حياط جلب کرد. ستاره سعي داشت بدون جلب توجه خود را به مريم برساند. اما فرياد هاي بلند سهيل توجه همه را به ستاره جلب کرده بود. بيشترين توجه به ستاره را ساناز داشت. ساناز با قيافه اي درهم کشيده ستاره ، اين تازه واردي که سهيل را از او دور کرده بود را نظاره مي کرد.
سهيل که وارد شد هر کس خود را مشغول کاري نشان داد. اين بار سهيل قصد جلب توجه داشت. جامي از روي ميز برداشت و سرکشيد پس به سمت ستاره رفت.
ستاره که متوجه سهيل شده بود خود را پشت مريم کشيد. اين بار حالت سهيل فرق داشت. ستاره واقعا از او مي ترسيد.
" چيه ؟ چرا قايم شدي؟ کسي اذيتت کرده؟"
" اين چه کاري بود کردي سهيل؟"
" مريم برو کنار با تو کاري ندارم."
ستاره به طور ناگهاني از پشت مريم بيرون آمد و سيلي محکمي به صورت سهيل زد. همه در شک بودند. ستاره از خانه به سرعت خارج شد. سهيل هنوز نمي دانست چه اتفاقي افتاده است.
*****************************************************
ستاره آماده ي رفتن به مدرسه شده بود. از خانه خارج شد.سهيل درون ماشينش نشسته بود و سرش را روي فرمان گذاشته بود. ستاره آرام در را بست تا سهيل متوجه خروج او نشود. چند قدمي دور نشده بود که صداي بوق ماشين سهيل را شنيد. توجهي نکرد و به راهش ادامه داد. سهيل اتومبيلش را به راه و به ستاره نزديک شد.
" ستاره ...ستاره...سوار شو کارت دارم."
" لطفا مزاحم نشين... آقاي احمدي."
" قصد اين کارم ندارم . فقط مي خوام باهات صحبت کنم."
" حرفي نمونده."
" چرا خيلي حرف مونده. ستاره خواهش مي کنم..."
" گفتم مزاحم نشو. جمله ي ساده ايه، نه؟"
" ساده است. اما مغز من نمي خواد پردازشش کنه."
" اين به شما مربوطه نه من."
" ستاره ي من... ستاره... آخه چرا تو اينجوري هستي. مي دونم اون شب خيلي از دستم ناراحت شدي، مريم بهم گفت."
" دست از سرم بردار."
" ستاره تو بايد منو ببخشي."
" من براي چي بايد ببخشمت؟"
" چون تو رو ناراحت کردم."
" تو يه نفر ديگرم ناراحت کردي."
" مهم نيست. مهم اينه که تو ناراحت نباشي."
" ساناز . اسمش همينه ديگه نه؟"
" اسمش ساناز هست. اما براي من مهم نيست که کي از کارام ناراحت مي شه ، کي نه."
" خودتون که گفتين ، براتون مهم نيست، پس دنبال من نياين. يه ماشين دنبال يه آدم پياده نمي ياد."
سهيل اتومبيلش را متوقف کرد و پياده شد.
" حالا با هم قدم مي زنيم."
" دست از سر من بردار."
" بخواي ، نخواي ، دست من روي سر تو هست. پس فکر همه ي پسراي ديگرو از فکرت بيرون کن."
" من از تو دستور نمي گيرم."
" اما من از تو دستور مي گيرم."
" اگه اينجوريه برو و دست از سرم بردار."
" اينو ازم نخواه که نمي تونم."
" تو رو خدا سهيل."
" چي مي شد اگه هميشه اينجوري صدام مي کردي؟"
" نمي شه . پس خودتو الاف من نکن."
ستاره سوار تاکسي شد و رفت. سهيل رفتنش را تماشا کرد.
****************************************************
" سلام ستاره ي سهيل."
" مريم مي زنمتا."
" هر وقت سهيل و تونستي بزني ، منم ميتوني بزني."
" داستان ستاره ي سهيل چيه؟"
" اِ... غزل ، باز فوضولي؟"
" کي؟ منو فوضولي؟ مريم حرفا ميزني. حالا ستاره ي سهيل چيه؟"
" هيچي. يه پسري به نام سهيل، عاشق دختري شده به نام ستاره."
" منظورت ستاره ي خودمونه؟"
" خيلي خنگي يا مي خواي ما اينجوري فکر کنيم؟"
" چون موضوع مهمه چيزي بهت نمي گم. سهيل همين پسر خوشکله است که " بي ام و" مشکي داره؟"
" واقعا که تو فوضولي لنگه نداري. حالا به کسي نگي ها؟"
" مطمئن باش مريم جون."
قسمت هفتم
" بفرماييد، خوش اومدين"
" ممنون آقا سهيل. ما رو به خونواده معرفي نمي کني؟"
"بله ، بفرماييد... بابا ، ماما... چند لحظه."
سهيل زير چشمي نگاهي به ستاره انداخت و چهره ي گرفته اش او را از خود بي خود کرد. دوست داشت همين الان دستهاي او را مي گرفت واز او مي پرسيد چرا هر زمان که او را مي بيند بي دليل زخمي يا پکر است. البته ممکن بود او را مجبور به آمدن به مهماني کرده باشند ولي سهيل دوست نداشت ستاره اش را اين گونه ببيند .غم وجودش را فرا گرفت.
بعد از معرفي آقا وخانوم محمدي سهيل متوجه غيبت ستاره شد. همه جا را گشت. نه از او خبري بود به از مريم. به سرعت از ميان مهمانها عبور کرد و خود را به حياط رساند. نفس راحتي کشيد. ستاره و مريم در حال قدم زدن بودند. به سمتشان رفت.
" سلام ستاره."
مريم از ستاره دور شد و به سرعت وارد خانه شد. ستاره خواست به دنبال او برود که سهيل جلويش را گرفت و گفت:
" صبر کن ستاره ، فکر نمي کني يه چيزايي رو بايد جواب بدي؟"
" فکر نمي کنم."
" اما چرا تو بايد جواب بدي. بايد جواب بدي که اين چه حرفايي بود به مريم گفتي به من بگه؟ منظورت چي بود؟"
" همون حرفايي که شنيدين ، دقيقا منظورم همونا بود."
" ستاره خواهش مي کنم درست صحبت کن. چوري بگو که من بفهمم."
" از اين ساده تر که نمي خوام ببينمتون؟"
" چرا؟ کاري کردم؟ البته تو به من فرصت ندادي کاري بکنم ، از اون اول رو دنده ي لج بودي."
" ببين آقاي احمدي ..."
" سهيل."
" باشه... باشه... سهيل، فکر کن از قيافت بدم مياد."
" اونو که همه خوششون مياد."
"فکر کن من بدم مياد"
"نمي شه . چون روز اول برق تحسين رو تو چشات ديدم. نگو از قيافم بدت مياد. هيچ دختري هم از پول بدش نمي ياد. حالا صادقانه به من بگو ، چي باعث فرار تو از منه؟"
ستاره تمام تلاشش کرد تا مستقيم به چشمان سهيل نگاه کند. پس سرش را پايين انداخت و گفت:
" اين همه دختر ، برو سراغ يکي ديگه."
"يکي ديگه که ستاره ي سهيل نيست. مي دوني تو ستاره ي سهيلي."
سهيل فرياد مي زد " آره ، تو ستاره ي سهيلي"
ادامه دارد....
قسمت ششم
سهيل فورا سوار ماشينش شد آن را روشن کرد و پايش را رو پدال گاز فشار داد. ماشين از جا کنده . تاکسيي که ستاره در آن بود در مقابلش بود. بر سرعتش افزود، از سمت راست سبقت گرفت. نگاه خشمگينش را به ستاره دوخت و بعد تا آخر روي پدال گاز فشار داد. ماشينش به سرعت دور شد. شايد اگر لحظه اي بيشتر تامل کرده بود و با دقت بيشتري صورت ستاره را مي نگريست اشک را در عسلي چشمانش مي ديد. اشکي که در چشمان سهيل نيز جمع شده بود.
ستاره از تاکسي خارج شد. مريم به سرعت به سمتش آمد و پرسيد:
" تو سهيل و ديدي؟ مگه نه؟"
" گه چي؟"
" تو اونو ديدي؟؟؟"
" خوب آره"
" چيزي بهش گفتي؟"
" مثلا چي؟"
" نمي دونم. هر چيزي که اونو بهم بريزه."
" نمي دونم."
" ستاره حرف بزن . به اون چي گفتي؟"
" نمي دونم ، نمي دونم ، دست از سرم بردار مريم."
" يعني چي ستاره؟ وقتي ديدمش خيلي بهم ريخته بود . تا حالا اينجوري نديده بودمش. چيزي شده؟"
"چرا از خودش نمي پرسي ، از خودش بپرس."
ستاره جملاتش را پشت سر هم تکرار مي کرد و مي گريست. مريم در آغوشش گرفت.
*************************************************************************
ستاره به اتاقش رفت . قاب عکسي را از روي ميزش برداشت، آن را در آغوش گرفت و اشگ ريخت. روي تختش افتاد و ناله اش را بلند کرد.
*********************************************************
يک هفته از برخوردستاره و سهيل مي گذشت. در طول اين هفته سهيل گوشه اي مي ايستاد و ستاره را نگاه مي کرد، طوري که او را متوجه خود نکند. اما ستاره هميشه او را مي ديد و از ديدن او خوشحال بود.
بالاخره روز مهماني فرا رسيد.يک ساعت از شروع مهماني مي گذشت. اکثر مهمانها آمده بودند. سهيل بدون توجه به سايرين و تذکرهاي پدر و مادر مبني بر درست رفتار کردن با مهمان ها ، در پي ديدن ستاره بود. اما ستاره هنوز نيامده بود.
" مريم ، تو ستاره رو نديدي؟"
" نه ، شايد هنوز نيومدن."
" شايد. اما مياد نه؟"
" ببينيم چي ميشه."
" مي خوام بدونم منظورش از اون حرفايي که بهت زده چيه."
" پس دعا کن بياد."
پدر ستاره فرياد مي زد:" دختره ي عوضي پاشو لباساتو بپوش وگرنه اون قدر مي زنمت که مثل مادرت... لعنت به تو و اون مادرت. پاشو دختره ي آشغال."
آقاي محمدي دست ستاره را مي کشيد . ستاره مجبور شد تسليم شده و آماده ي رفتن شود.
" از اون اول گفتم اين دختري که تو بزرگ کردي با کتک راه مي افته ."
" اگه من بزرگ کرده بودمش که اين طور نبود . از بچه اي هم که دو سال تو پرورشگاه باشه نبايد انتظار بيشتري داشت."
" از پدري که دو سال تو زندان باشه چه طور؟"
" انگار تنت مي خواره؟ دهنتو ببند و راه بافت."
ادامه دارد....
ستاره همراه مريم رد شد و چشمان سهيل به دنبالش رفت. در دلش آشوبي به پا بود. تا جايي که مي توانست رفتنشان را نگاه کرد.
" انگار منتظر بود تو حرف بزني."
ستاره ايستاد و دست هاي مريم را در دستش گرفت و با التماس گفت:" مريم تو رو خدا، تو رو به جون هر کي دوست داري ، به پسر خالت بگو دست از سر من برداره. ازت خواهش مي کنم."
" آخه چرا؟"
" ازت خواهش مي کنم."
" ازش بدت مياد؟"
" نه."
" پس چي؟ براي چي اين حرف رو مي زني؟"
" ببين مريم، من از پاريس نيومدم اين جا براي اين چيزا. مطمئن باش پدرمم الکي به کسي نزديک نمي شه. بهش بگو از خوانواده ي من دور شن."
" تو چي داري مي گي ستاره ؟"
" ديگه بيشتر از اين نمي تونم بگم، پس تو هم نپرس. فقط اينا رو به سهيل بگو. باشه ؟"
" باشه ولي من منظورتو نمي فهمم."
" توبا اين تاکسي برو من با بعدي ميام. اونجا منتظرم باش."
مريم با سوال هاي زيادي سوار تاکسي شد. ستاره با ترس و اندکي اضطراب چشم به جاده دوخت. تمام تاکسي ها پر بودند. به ناگاه يک(( بي ام و)) مشکي جلوي پايش ترمز سختي زد . راننده پياده شد. سهيل بود که داشت عينک آفتابيش را بر مي داشت وآرام به او مي گفت:" سلام ستاره."
ستاره به شدت مي لرزيد. سهيل به راحتي اين ترس را که منشاش را نمي دانست ميديد.
" ستاره خانوم، من قصد مزاحمت ندارم. فقط مي خواستم بدونم مادرم باهاتون تماس گرفت؟"
ستاره به آرامي گفت:" بله ، تماس گرفتن."
" شما که حتما مياين؟"
" متاسفانه وقت ندارم ."
"مريم وقت داره بياد. فقط شما نمي تونيد بيايد؟"
" گفتم که وقت ندارم. لطفا بريد، چون تاکسي ها نمي مونن... تا وقتي شما اينجا وايسادين."
" يه چيز ديگه که مي خواستم بگم اين بود که... که... مي تونم برسونمتون؟"
"شما لطف داين ، مزاحم نمي شم. شما بفرماييد."
" شما اصلا مزاحم نيستين."
ستاره بدون حرف ديگري جلو تر رفت و سوار تاکسيي که دو نفراز آن پياده مي شدند شد ورفت. سهيل مشتش را به سقف ماشين کوبيد و سرش را روي دستش گذاشت.
ستاره و مريم از هم جدا شدند و هر يک به سمت خانه شان رفتند. وقتي ستاره وارد خانه شد، پدرش به سمتش دويد و گفت:" امروز سهيل رو ديدي؟"
" نه"
"ببين ، سهيل يه دختر خاله داره اسمش..."
" مريمه"
" تو از کجا ميدوني؟"
" همکلاسيمه. يه مسيري هم با هميم."
" خوب، خوبه . به مريم نزديک شو."
" اما بابا..."
" هميني که من مي گم. تو بايد اون پسررو بايد تو مشتت داشته باشه."
ستاره بدون هيچ اعتراض ديگري به اتاقش رفت. خود را روي تخت انداخت و در حالي که قاب عکسي را در سينه مي فشرد بغضش را رها کرد.
سهيل تلفن اتاقش را بر داشت و شماره گرفت. " الو ،سلام خاله جون."
" زهر مار خاله"
" اوه ببخشيد مهرناز جون"
" حالا درست شد. عليک سلام . چه عجب ياد ما کردي."
" ياد شما نکردم مهرناز جون. با مريم کار دارم."
" اي پدر سوخته، شد يه بار تو با من درست صحبت ؟"
" مگه صحبت کردنم چشه؟ از بچه هاي تو که بهتر حرف مي زنم خاله خانوم."
" درد خاله خانوم. حالا با مريم چه کار داري؟"
" يه کاريش دارم ديگه. خاله خانوم."
" کوفت خاله. تا اعصابمو بهم نريختي گوشي.."
" راستي خاله، مامانم يه دکتر پوست تازه پيدا کرده ها."
" راست ميگي؟ اسمش چيه؟ کي نوبت داره؟ براي منم نوبت گرفته ؟"
" يواش... چه خبر سواله ، همش به ذهن خودت رسيده يا مريم بهت کمک ميکنه؟"
" سهيل ! دستم که ننداختي؟"
" دقيقا خاله جون."
" مرض خاله جون . تو آخر منو دق ميدي...مريم گوشي رو بردار سهيل کارت داره."
" چقد صدات تيزه خاله. پرده ي گوشم پاره شد."
" بامريم حرف بزن که ديگه حوصلتو ندارم. خداحافظ."
" خداحافظ خاله ي بزرگ."
"الو"
" سلام مريم خانوم."
" تا ديروز مريم کوچولو بودم يه روزه خانوم شدم؟"
" خوب امروز ديدم بزرگ شدي."
" غرض از مزاحمتو بگو. حاشيه نرو."
" تو که خودت مي دوني."
"چي رو بايد بدونم؟"
"اون دختر که باهات بود."
" خوب به تو چه؟"
" ميگم... نمي خواي براي مهموني دعوتش کني؟"
" مگه تو دعوتش نکرده بودي؟"
" من چرا اما مامانم."
"مامانت خبر نداره ها؟"
" آره ديگه، ميشه تو به مامانم."
" به مامانت بگم خانواده ي دوستمو دعوت کنه."
" خواهش مي کنم مريم. من تا حالا از کسي خواهش نکردم."
"چرا سهيل؟"
" نپرس. نپرس که بد درديه."
" تو عاشق شدي؟"
"اين کارو برام مي کني؟"
" پس مي خواي به ساناز چي بگي؟ اون از بچگي دوست داشت."
" من هميشه بهش گفتم هيچ حسي بهش ندارم. دخترا هميشه عاشق کسي مي شن که هيچ علاقه اي بهشون نداره."
" پسراچي؟"
"....... اميدوارم اين جوري نشه."
" منم اميدوارم. اما اگه نشه چي؟"
" تو رو خدا مريم."
"باشه ، با خاله صحبت مي کنم."
" ممنون. يه روز جبران مي کنم."
" مي دونم، پس خداحافظ تا ببينم چه کار ميتونم برات بکنم."
" يه چيزي."
" ديگه چي؟"
" مواظبش باش . نزار تنها بمونه."
" باشه، خداحافظ."
" خداحافظ."
سهيل گوشي را گذاشت و به فکر فرو رفت. ستاره را تصور کرد با لباسي آبي درحال بازي کردن با ماهي هاي توي حوض..
*****************************************
" سلام ستاره خانوم. چطوري؟"
" سلام مريم. اين جا چرا وايسادي؟"
" منتظر تو بودم که باهم بريم مدرسه."
"خيلي که منتظر نبودي؟"
" نه، يه 20 ديقه ي ناقابل."
" ببخشيد ،اگه مي دونستم منتظرم ميموني خودمو زودتر مي رسوندم."
" چه کارت کنيم که سفارش شده اي." ********************************************
" وقت خونه رفتنه. پاشو ستاره دبير رفته ، خودتو براي کي داري لوس ميکني؟ "
براي خودم."
" خالي نبند، پاشو بريم."
" بريم."
ستاره کتابها را درون کيفش ريخت وبلد شد. هر دو از مدرسه خارج شدند. دو کوچه را که رد کردند، جمعيتي از پسرها را ديدند. ستاره بين آن همه نگاه ، نگاه سهيل را ديد. قلبش به شدت مي زد. درحالي که دست مريم را گرفته بود گفت:
" مريم بيا از کوچه پشتي بريم."
" راهمون دور ميشه."
" اشکالي نداره."
" نکنه واسه اين پسرا ميگي؟ نترس سهيل اون جاست."
" منم به خاطر همين مي گم ديگه."
"بيا نگران نباش. لولو خرخره نيست. البته آدمم نيست."
وقتي به آنها رسيدند هر دو ايستادند. سهيل به ستاره نگاه مي کرد وستاره به هر جا جز سهيل و چشمانش.
"ببخشيد تمام کوچه روگرفتين."
مريم اين جمله را گفت و منتظر ماند آنها کنار روند اما هيچ کس از جايش تکان نخورد. ستاره سرش را نزديک مريم برد و گفت:
" نگفتم از اين ور نريم."
"نگام که نکردي، لااقل صداتو شنيديم. بريد کنار بزاريد ردشن."
همه کنار رفتند.